مرداب افسونگر

در بطن سکوت انزوا را به خاک سپردم

Prophecy no.6

Been searching worlds

Sprinting through words

Marinating in the corner of my eyes

The shadow of your chords

Built trust with tension across the vanquished worlds

Stepped out to be one

To be the obedient pawn

To be more than just one

I am Circe, I am Cassandra, I am every witch who couldn't save their loved one

I bowed to the gods, paved ways for their wars

shall the day come for the gods to be not on the top

I would rejoice and pray for a month


 When the heart races and the mind begins its restless pondering while the earth beneath one’s feet trembles, my thoughts turn only to this damned religion and to the ruin wrought by those who cling to a handful of Timeworn words. on similar circumstances, I would've opened Spotify and played my all the time fav playlist called "holy trinity of religious trauma." while I do not remember the exact number of songs it contained, nor the names of the songs it had, the singers included in it were Hozier, Ethel Cain, and my glorious queen, Florence. It would always find a way to ease my troublesome mind and made me bawl my eyes out into my mama-made silk pillow back in dorms, I would lie on my back, thinking about the meanings buried in the songs, the order in which they were placed and the private sorrows the unseen creator of that Playlist must have carried, this usually continued till I found a fanfic suited for my taste with the tags I've been looking for. something small enough to cradle the emptiness of the night and gentle enough to carry me into sleep. I miss my little Catacomb ,my Tower of Silence ,where the pink curtains kept the world at bay, and a small, stubborn peace kept watch over me

 

TRACK: The Moon Will Sing
ALBUM: coyote stories
ARTIST: The Crane Wives

.It may take a moment for both the song and the pic to load

Tell me once again I could have been anyone, anyone else Before you made the choice for me

We could have been anywhere, anywhere else Instead, I made a bed with apathy

We could have had anything, anything else Instead, you hoarded all that's left of me Swallowin' your doubt Like swords to the pit of my belly

We got lost in translation

شعر مثل نسیمه، گفتنش آسونه، راحت بر زبون جاری می‌شه، توی دلت نمی‌مونه فرار می‌کنه و رها می‌شه انگار که هیچوقت مال تو نبوده. نثر این‌طور نیست، نثر جا خوش می‌کنه ور دلت می‌مونه و تا وقتی چشمت می‌شنوه .و زبونت مزه‌ها رو میفهمه باهات میمونه، میمونه و زخم می‌اندازه؛ خودش رو همیشگی می‌کنه حتی اگه روی کاغذی باشه که مال تو نبوده؛ شعرها هرچقدر تلخ، فردا که بیدار بشم از تنم رخت کندن و رفتن، رفتن پیش مسافر بعدی، با من هیچوقت نموندن، مثل کیسه‌های چایی که داشتم؛ مثل گلبرگ‌هایی که برای شب های خودمون نگه‌ داشتم اما یه روز صبح با بهونه‌ی جا نداشتن همه رو دادم دست فاطمه و رفتم، رفتم...؟ فرار کردم.

می‌دونی خیره شدن به چشم‌های آبیت شایدم سبز؟ گاهی اوقات هم عسلیت خیلی دلنشینه، وقتی دارم درموردت صحبت می‌کنم هرچند غیرقابل باور که من درموردت صحبت کنم ولی باور کن، می‌کنم، البته، اگر بهونه‌ای پیدا کنم؛ درمورد چشم‌هات حرف می‌زنم، درمورد اینکه رنگ‌هایی که می‌شناسیم درباره‌ی تو معنی‌شون از دست می‌دن. درمورد اینکه من چشم‌های تو رو دارم هرچند خالی از رنگ و لعابی که تو داری ولی منم همون چشم‌هایی رو دارم که تو داری. 

دیروز که گذشت، سینه‌ام تنگ‌تر از وسعت قلبم بود. یادم "بهش" افتاد، به سالی که گذشت، به نوک پنجه راه رفتن‌هام با اینکه عادت داشتم محکم ترین قدم ها رو داشته باشم، به زمزمه کردن با اینکه برای خروشیدن ساخته شدم، به عقب راه رفتن تا جلوتر باشه. همونطور که شونه‌هام رو تاب می‌دادم تا از اسارت گرفتگی کمرم دربیام، دهنم رو از توت‌فرنگی ترش بی‌کیفیت پر کرده بودم و با چشم‌های نمک‌سودم دنبال تعادل می‌گشتم. "بابا" امروزم خونه نیومده، نه؟

تقریباً روزهای ابری از روزهای آفتابی سبقت گرفتن، برای این شهر، صحنه‌ی غریبیه اما ناخوشایند نه. گرفته مثل راه نفسم این‌روزها، سنگین مثل قلبم و تیره مثل نوک انگشتام نسبت به پاشیدن گرد خورشید بعدازظهر و شنیدن یکی دیگه از سوال‌های بچگونه‌اش ترجیح می‌دم؛ می‌دونی با اینکه بیشتر اوقات حس می‌کنم فقط یه اسم رو یدک می‌کشی سوای همه‌ی غفلتت از نگاهت مطمئنم که دوستم داری ورای همه‌چیز بخاطر لبخندت هر شب پاک کنم رو برمی‌دارم و بندها رو پاک می‌کنم به هرحال من قرص‌های قلبم رو دور ریختم و فقط می‌تونم تماشا کنم بین من و پنج تا جوجه‌‌‌ی باقی مونده‌ی مامان کدام یکی از ما برای زندگی زبانه می‌کشه و کدام یکی خاموش می‌شه؟

ازم می‌پرسه« چرا انقدر سرفه می‌کنی؟ مریض شدی؟ چرا سرت رو چنان گرفتی که انگار خود خدایگان آتنا خونه گزیده درش» و یادم می‌افته که انتظار داشتم وقتی یک‌چیزی می‌سوزه بافتش رو ببازه یا سیاه و چرکین بشه، دوازده ساله که بودم وقتی گرما رو روی شال گردن قرمز کلفتم حس کردم یقین داشتم که همینطوره؛ شاید زود رسیدم، شایدم شعله ها اونقدرها قووی نبودن اما بجای اینکه سوراخ ببینم نقش شعله های سبز با هاله ‌ی زرد دورشون رو، روی شالم پیدا کردم از اون شب تا الان اون شال گردن همتای شعرهام کنار منه به قدرتمندی دوست‌هایی که شریک نفرت انگیز هم و والدین منن باهامه، آیا واقعا خیلی راحت می‌تونم بذارم و برم؟