مرداب افسونگر

در بطن سکوت انزوا را به خاک سپردم

We got lost in translation

شعر مثل نسیمه، گفتنش آسونه، راحت بر زبون جاری می‌شه، توی دلت نمی‌مونه فرار می‌کنه و رها می‌شه انگار که هیچوقت مال تو نبوده. نثر این‌طور نیست، نثر جا خوش می‌کنه ور دلت می‌مونه و تا وقتی چشمت می‌شنوه .و زبونت مزه‌ها رو میفهمه باهات میمونه، میمونه و زخم می‌اندازه؛ خودش رو همیشگی می‌کنه حتی اگه روی کاغذی باشه که مال تو نبوده؛ شعرها هرچقدر تلخ، فردا که بیدار بشم از تنم رخت کندن و رفتن، رفتن پیش مسافر بعدی، با من هیچوقت نموندن، مثل کیسه‌های چایی که داشتم؛ مثل گلبرگ‌هایی که برای شب های خودمون نگه‌ داشتم اما یه روز صبح با بهونه‌ی جا نداشتن همه رو دادم دست فاطمه و رفتم، رفتم...؟ فرار کردم.

می‌دونی خیره شدن به چشم‌های آبیت شایدم سبز؟ گاهی اوقات هم عسلیت خیلی دلنشینه، وقتی دارم درموردت صحبت می‌کنم هرچند غیرقابل باور که من درموردت صحبت کنم ولی باور کن، می‌کنم، البته، اگر بهونه‌ای پیدا کنم؛ درمورد چشم‌هات حرف می‌زنم، درمورد اینکه رنگ‌هایی که می‌شناسیم درباره‌ی تو معنی‌شون از دست می‌دن. درمورد اینکه من چشم‌های تو رو دارم هرچند خالی از رنگ و لعابی که تو داری ولی منم همون چشم‌هایی رو دارم که تو داری. 

دیروز که گذشت، سینه‌ام تنگ‌تر از وسعت قلبم بود. یادم "بهش" افتاد، به سالی که گذشت، به نوک پنجه راه رفتن‌هام با اینکه عادت داشتم محکم ترین قدم ها رو داشته باشم، به زمزمه کردن با اینکه برای خروشیدن ساخته شدم، به عقب راه رفتن تا جلوتر باشه. همونطور که شونه‌هام رو تاب می‌دادم تا از اسارت گرفتگی کمرم دربیام، دهنم رو از توت‌فرنگی ترش بی‌کیفیت پر کرده بودم و با چشم‌های نمک‌سودم دنبال تعادل می‌گشتم. "بابا" امروزم خونه نیومده، نه؟

تقریباً روزهای ابری از روزهای آفتابی سبقت گرفتن، برای این شهر، صحنه‌ی غریبیه اما ناخوشایند نه. گرفته مثل راه نفسم این‌روزها، سنگین مثل قلبم و تیره مثل نوک انگشتام نسبت به پاشیدن گرد خورشید بعدازظهر و شنیدن یکی دیگه از سوال‌های بچگونه‌اش ترجیح می‌دم؛ می‌دونی با اینکه بیشتر اوقات حس می‌کنم فقط یه اسم رو یدک می‌کشی سوای همه‌ی غفلتت از نگاهت مطمئنم که دوستم داری ورای همه‌چیز بخاطر لبخندت هر شب پاک کنم رو برمی‌دارم و بندها رو پاک می‌کنم به هرحال من قرص‌های قلبم رو دور ریختم و فقط می‌تونم تماشا کنم بین من و پنج تا جوجه‌‌‌ی باقی مونده‌ی مامان کدام یکی از ما برای زندگی زبانه می‌کشه و کدام یکی خاموش می‌شه؟

ازم می‌پرسه« چرا انقدر سرفه می‌کنی؟ مریض شدی؟ چرا سرت رو چنان گرفتی که انگار خود خدایگان آتنا خونه گزیده درش» و یادم می‌افته که انتظار داشتم وقتی یک‌چیزی می‌سوزه بافتش رو ببازه یا سیاه و چرکین بشه، دوازده ساله که بودم وقتی گرما رو روی شال گردن قرمز کلفتم حس کردم یقین داشتم که همینطوره؛ شاید زود رسیدم، شایدم شعله ها اونقدرها قووی نبودن اما بجای اینکه سوراخ ببینم نقش شعله های سبز با هاله ‌ی زرد دورشون رو، روی شالم پیدا کردم از اون شب تا الان اون شال گردن همتای شعرهام کنار منه به قدرتمندی دوست‌هایی که شریک نفرت انگیز هم و والدین منن باهامه، آیا واقعا خیلی راحت می‌تونم بذارم و برم؟