The Ecstatic Revelation
Lonely days fall like drops in the lake of our love
I go down to the edges of lake
Where I wait through the night for the dawn light to break 1
And no rack can torture me2 similar to thought of your remembrance of my grief
My soul at liberty3
god is nothing but reproachful
and I hide behind this mortal bone4
and the Tower of Babel within repetition
without a breath of pause
for the tongues
not to become strangers
but I get by
For I have vowed unto the Sky’s most radiant Star
That I shall never bloom
Though Dawn may knock upon my silent Door
And April strews Perfume
Though Bees insist with golden Argument
And Meadows bid me rise
My Promise kept within the Dark
Outlives the Morning Skies
PS 1 is from drops in the lake by Lord Huron and 2/3/4 are from Emily Dickinson's poems
to all people whom I hold dear~ to Orufrey and their inspiring love, to Zeinab whom i have forbidden soft spot which she will never know, to Fa.Fa and Forugh my nastiest beans, to miss .blackberry, to myself
از آخرین باری که جایی شرح حال نوشته بودم خیلی وقت میگذره و باید بگم دیگه بلد نیستم چیزی از خودم بگم انقدر که فکر و ذکرم درباره ی هرچیزی بوده جز خودم؟ اصلا چطوری می شه منسجم و یکنواخت نوشت؟ جوری که همه چیز باهم معنی بدن و از خط زمانی به خط زمانی دیگه نپرید؟من هنوز حس میکنم توی کالبد یه نوجون چهارده ساله ام که تازه میخواد درمورد رشته های دبیرستانیش تحقیق بکنه و از اون طرف فا.فا- صمیمی ترین دوستم- ازدواج کرده! هربار بهش فکر میکنم فریک اوت میکنم که وا؟ یکی دیگه از اون هفت تا بچه ی کوچولوی دیروز حالا خونه و زندگی خودش رو میچرخونه البته که فا.فا قوی و شایدم یکم احمق یا حتی نظر خیلی خیلی شخصیم رو بپرسید کله خراب هست با ازدواجش اما با این حال تصمیم امروز و دیروز نبود خیلی وقته که همه چیز رو برنامه ریزی کرده بودن and honestly? good for them for finding each other. بامزه توی سفر روزهای آخر مجردی خانومی یکی از جاهایی که سر زدیم جایی بود که فا.فا سال گذشته برای خوشبختیش آرزو کرده بود:) سه نفری که نشستیم اونجا یه دست کشید به شونهام و گفت ایشالا یه نرد شاعرم برای تو~ و تا مادامی که اونجا بودیم دست از تکرارش با فروغ برنداشت~ توجهام نکردن که وا ما حلقهی کوچیک نیومدیم سفر و آدم هایی که یکم باهاشون رودربایستی داریم هم دقیقا پشت سرمون هستن فقط تکرارش کردن و منم که دیدم که نمیتونم این شرم رو تحمل کنم فرار کردم:*) [بهمن سال گذشته] از اون موقع تاحالا باهم جای خاصی نرفتیم؛ یکی دوبار دوست های نزدیکمون رو دیدیم و مراسم فا.فا دیگه هیچی، برای روز معلم هم دوست داشتم بیرون بریم ولی من عفونت بهم رخنه کرد و سرفه های همیشگیم که مدت هاست باهامه طولانیتر از قبل شد. این شد که از فروردین تا حالا من یا مریضم با دارم پروژه آماده میکنم، جزوه های۱۰هزار کلمهای هرروز مینویسم(خلاصهی منبع هامون از منبع هامون طولانیتر شدن:دی)، کارهای طراحی جلد نشریه برداشتم، میان ترم های احمقانه-که استاد ازمون برای هرسوال ۱۰ الی ۱۲خط میخواد- میدم و زندگی کسل کنندهام رو پیش میبرم:( در دلتنگی، بیچارگی و بیاینترنتی.
